تبليغاتX
نوشته های یک دیوانه


نوشته های یک دیوانه

از بچگی هایم یادم هست که همیشه می نشستم ُ دلم که می گرفت از مامان ُ بابا، برایشان نامه سرگشاده می نوشتم ... می خواستم به چشم کودکی هایم ... نصیحتشان کنم ... و همیشه نامه هایم را می گذاشتم در یخچال برای بابا !!! و روی ِ گاز برای مامان !!!  و نمی دانم چرا ... اما همیشه جواب می داد ... همیشه بعد ِ خواندنشان صدای خنده هایشان ُ دست ِ نوازششان می آمد ...

کمی که بزرگتر شدم ... همه اش می نشستم پای ِ حرفهای تو ... و تو برایم خوب حرف می زدی ... وقتی اذیتت می کردم ... می گذاشتی شوخی هایم پیش برود ... می گذاشتی شادی هایم تا انتها تکمیل شود ... می گذاشتی فکر کنم من برده ام ... گذاشتی بزرگ شوم ... تا آنجا که حساب ِ کار از دستمان در رفت داداشی ام ... تا آنجا که "خواهر کوچیکه" بزرگتر از "برادر بزرگه" شد ... تا آنجا که بزرگتر که شدم ... من می نشستم ُ حرف می زدم تا آرام شوی ُ تو ... و تو یک دل ِ سیر حرف می زدی ...

یادت هست؟؟؟

کودکی هایمان را می گویم ...

تو می خواستی از سر کنجکاوی های 5 سالگی ات ... کشف کنی که ساعت چطور کار می کند ... و سنگ را دادی دستم ... گفتی درون ِ ساعت شکلات است و سنگ را دادی دستم ... و من از سر سادگی های ِ 3 سالگی ام ... ساعت را شکاندم تا حس ِ کنجکاوی های ِ تو ارضا شود ... چون تو می دانستی ... پدر ... عزیز دردانه اش را دعوا نمی کند ...

داداشی یادت می آید؟ بچگی هایمان می نشستیم ُ هاچین ُ واچین می دیدیم؟ مجری می آمدُ می پرسید : " بچه ها شما هاچین ُ واچین را ندیده اید؟؟" و ما از سر کودکیمان صادقانه و بلند، یک جوری که مجری آن ور صفحه ی ِ تلویزیون بشنود ... می گفتیم نه ....    

یادت هست تو چقدر شر بودی؟؟؟ ... چقدر دردسر می ساختی؟؟؟ یادت هست با همه اینها ... وقتی پنی سیلین می زدی از حال می رفتی ُ من گریه می کردم؟؟؟ داداشی یادت هست ... یادت هست من گریه می کردم ُ درس می خواندم ... و تو می گفتی ... تو تنها آدمی هستی که هم گریه می کنیُ هم در میان ِ گریه هایت درس می خوانی؟؟؟

داداشی یادت هست؟؟؟ 6-7 سال ِ پیش که تو لنف آدنو پاتی گرفتی ُ زبانم لال شود، داشتی می مردی ... آن هم جلوی ِ چشمانم ؟؟؟ جلوی ِ چشمانم یک ماه ِ تمام افتاده بودی ُ صدایت در نمی آمد ... یادت هست؟؟؟ با گریه همه یِ شهر را گشتم ... تا کسی را پیدا کردم که درمانت کند؟؟؟ یادت هست وقتی خوب شدی؟؟؟ فردایش من کنکور داشتم ُ نتیجه ام چه شد؟؟؟

یادت هست تو دکتر شدی ُ من نه ؟؟؟

یادت هست تو در شهر ِ دیگری درس خواندی ُ من نه؟

یادت هست تو با بابا دعوا می کردی ُ من نه؟؟؟

یادت هست تو عزیز دردانه ی ِ مامان بودی ُ من نه؟؟؟

یادت هست وقتی بزرگ شدیم ... من پای ِ همه یِ اشتباهاتت ایستادم ُ تو نه؟؟؟ نه اینکه نخواستی ... نبودی ُ نگفتم ُ از سر عادت ... خواستم بارِ غم های ِ خودم ُ خودت ُ دنیا را به دوش بکشم ...

داداشی ... این روزها باز هم بیا ...

بیا به یاد ِ کودکی هایمان ... بنشینیم ُ یک دلِ سیر حرف بزنیم ...

حرف بزنیم ُ من بگویم " دارم عاشق می شوم  ... که دلم برای ِ کودکی هایمان تنگ شده ... برای آنجایی که تو هنوز برادر بزرگه بودی ُ من ... هنوز خواهر کوچیکه ..."

و تو هیچ نگویی ُ لبخند بزنی ...

بگویم خسته ام ...

و تو اینبار .. بایستی ُ به جای ِ من ... بار ِ دردها و مشکلات ِ دیگران را به دوش بکشی ...

گمت کرده ام داداشی ...

گمت کرده ام ...

بیا ُ اینبار ...

تو پیدایم کن !!!!

به یاد ِ بچهگی هایمان بابا را صدا کن تا قبل ِ خواب بیاید ُ در رختخوابم بخوابد ُ گرمش کند ... تا من یک دل سیر ُ در جایی گرم ... بخوابم ...

خسته ام داداشی ...

خسته ...



پ.ن: اینجا که منم، قیمت ِ دل ، هر دو جهان است !!!

        آنجا که تویی، در چه حساب است دلِ ما؟؟؟

| 90/10/20 | 8:43 قبل از ظهر | sevda_sgirl| |

می گویی : "می شود خودت را به بیخیالی بزنی؟؟؟ ... 

بگذاری پیش برود این رابطه ...

و اعتماد کنی به او ؟!؟...

همه یِ انسانها را که آخر با یک چوب نمی زنند دختر ..."

دارم گوش می کنم... فکر هم می کنم لا به لایش ... یکی در میان ... دوتا در میان ... .

شاملو می گفت: "سعادت، پاداش ِ اعتماد است ... "

اما من نمی فهمم ... سعادتمند می شوم آیا با این همه اعتماد؟؟؟

بیخیال پسر ...

کجدار مریض هم که بگذرانیش ...

آخر یا تو می گذاریُ می روی ... یا من اینجا... همینجا ...

جا می مانم ...



پ.ن: یکی می گفت: " وقتی کسی نیست تا خودت را فرو کنی در آغوشش ... و گم شوی در رویاها و بوسه هایِ شبانه اش ... دیگر فرقی نمی کند که صبح ها ... با صدای ِ اذان بیدار شوی ... یا ناقوس ِ کلیسا ... "

| 90/08/28 | 12:44 بعد از ظهر | sevda_sgirl| |

حاج آقا در کل آدم جالبی بود ... آنقدر جالب که من گاهی می ماندم اندر احوالاتش که جانماز آب می کشد آیا ، یا واقعا همین قدر متعصب است ... روزهای عزای امامانش که می شد ... اصلا ماهواره نمی دید و بقیه روزها ...

حاج آقا یادت هست آن روز ... آن زنک که گیرم داد که حجابت خوب نیست و من چشم انداختم در چشمهای تو ... که مثلا حامی ام باشی ... و تو جانب ِ او را گرفتی؟؟؟

حاج آقا یادت هست گریه کردم ... یادت هست؟؟؟ تو حتما فراموش کرده ای اما من ... منی که می خواستم تو پشت ِ همه ی ِ دنیا را خالی کنی اما پشت ِ من را نه ... هنوز یادم هست ...

حاج آقا یادت هست ... کودکی هایم که تو ماشین نداشتی ُ ما می رفتیم میهمانی ُ من از هراس مسیر پیاده ی ِ برگشت، خودم را به خواب می زدم تا همه ی ِ مسیر ِ برگشت را کولم کنی ... و تو چقدر مهربان بودی ... می دانستی بیدارم ... حتی برایم قصه هم می گفتی ... اما کولم می کردی تا شادم کنی ...

حاجی یادت هست که تمام عکس های ِ کودکی ام در آغوش ِ توست و یادت هست که من عزیز دردانه ات بودم .... آنقدر لوسم کرده ای که داد ِ دنیا در آمده ...

حاج آقا یادت هست که همه اش با من بر سر ِ این بی پدر ُ مادر ... این سیاست ِ لعنتی بحث می نمودی ُ تهش می گفتی ، خوب اگر سختت است از این مملکت برو و تا می گفتم از خدایم است، پولش را بده تا بروم ... چشمهایت پر از اشک می شد که یکدانه ات را نمی توانی از خودت دور کنی؟؟؟

حاجی یادت هست من به خاطر ِ تو هنر نخواندم که شاید دکتر شوم ... 

یادت هست به خاطر ِ تو مانده ام در این جایی که هر جایش " دهانت را می بویند، مبادا گفته باشی دوستت دارم؟؟؟ " ...

حاجی یادت هست ... آن زمان که من شکست ِ عشقی خوردم به قول ِ امروزی ها ... و تو به جای ِ همه ی ِ سرزنش ها و ِ غلط کردی ها که می توانستی به خاطر آن دوست ِ مذکر بارم کنی ... در آغوشم کشیدی ُ گفتی ... گریه نکن ... هلاکت می کند این غصه ... گفتی ... گفتی ببخشش ... تا ارامش داشته باشی ُ من محض ِ خاطر ِ عزیزت ... بخشیدمش؟؟؟

حاجی یادت هست؟؟؟ یادت هست چقدر بزرگ شده ام ... و َ هنوز پاسخ ِ همه ی ِ خواسته هایم از تو ... مثبت است ...

حاجی ... کاش آن یک بار هم پشتم را خالی نمی کردی ... که عزیز دردانه ی ِ رنجورت ... یادش باشد ... تو از همه ی ِ این به اصطلاح مردها ... مردتری ...

راستی حاجی ... این روزها که کمتر می بینمت ... گمت کرده ام ... گمت نکنیم ... من ُ تو ... هنوز سر ِ این مهربانی ها ... پنجاه پنجاهیم ...



پ.ن : "شازده کوچولو می گفت : گل من گاهی بداخلاق و کم حوصله و مغرور بود ... اما ماندنی بود ... و این بودنش بود ، که او را تبدیل به گل من کرده بود. "

| 90/07/05 | 12:31 بعد از ظهر | sevda_sgirl| |

این حس نوستالژیک را که می گویند ... من عجیب درکش می کنم ... اصلا خوب که فکر می کنم می بینم زندگی ِ کنونی ِ من، سرشار است از نوستالژی های رنگارنگ ... خاکستری ... یا حتی سیاه ُ سفید ... رنگشان را هم ... فقط و فقط ... خودم تعیین می کنم ...

مثلا تو ... همیشه در زهن ِ من رنگی هستی ... اخمهایت نارنجی ... و خنده هایت ... آه خنده هایت ... سبزآبی ...

گفتم سبزآبی ، یادم آمد اولین بار که فهمیدم این رنگ خیلی به من می آید ... وقتی بود که یک شال ِ زمستانی و یک پالتوی ِ سبزآبی پوشیده بودم و آنقدر در آن به چشم آمد به قول ِ مادرم زیباییهایم ... که پدر منعم کرد از پوشیدنشان ... و من بعد از آن ... تا مدتها ... فقط سبزآبی می خریدم ...

همیشه عاشق خرید بودم ... مخصوصا وقتی او بود ... مثل جنتلمن ها دست می کرد در جیبش ... و می رساند مرا به همه ی ِ آرزوهای ِ کوچکم ...

کوچک ... اما مهم ... این همه ی ِ تعریف ِ آرش، از سپیده بود ... سپیده ای که جان می داد برای ِ او ... و آخر هم یک روز این کار را کرد ... وقتی آرش با دختر خاله اش رفت آلمان ... که بماند ... که نیاید ... که پشت پا زد به همه ی ِ آن خاطرات ِ خوب ... او برای ِ آرش جان داد ...

داد ... و می گفت وقتی همه می دهند ... وقتی خدا هم برایش مهم نیست ... وقتی حسرت هزار چیز سر ِ دلم مانده و باز هم خدا حواسش نیست ... اصلا او که حواسش نیست ... بگذار وسط ِ این هرکی به هرکی ... ما هم بدهیم ُ پولی بگیریم ُ برویم پی ِ کارمان ... این را که گفت ... لبخند ِ تلخی زد ... سیگارش را خاموش کرد ... و رفت ... هنوز همه ی ِ گوشم ... پر از صدای ِ تق ُ تق ِ کفشهایش است ...

کفشهایش مارک دار بود ... آن هم از آن مارکی که من عاشقش بودم ... Timberland ... خوشم آمد ... با خودم گفتم ... بعد از مدتها یک پسر دیدیم که کفشش را با سلیقه انتخاب کرده ... کلی هم رحمت فرستادم به روح ِ پدر ِ آن کارمند ِ تحویل ِ بار و بلیط ... که او را در جوار ِ من نشانده ... غوطه ور در همین افکار ِ سرمه ای بودم که گفت ... چه ادکلن خوشبویی ... از ابتدای ِ مسیر همه ی ِ ذهنم را پر کرده ... لبخند زدم ُ گفتم ... آنقدر که تکان های ِ این هواپیما را حس نکنی ؟؟؟ لبخندی زد ... و تا انتهای ِ مسیر ... از هزار ُ یک چیز با من گفت ... و وقتی داشت از هواپیما پیاده می شد ... چند قدم که دور شد برگشت ... نگاهم کرد ... با آن چشمهایی که هنوز آرامششان در ذهنم می درخشند ... و گفت ... آشنایی ِ شما ... افتخاری بود ... و رفت ... من بغضم گرفت ... لجم گرفت که اسمش را هم نپرسیدم ... که شماره اش را نداشتم ... که حیایش را قورت نداد ه بود ... که نگفتم من از او خوشم آمده ... که دوست دارم دوباره ببینمش ... و آرام ُ زیر ِ لب گفتم ... flowerBomb ... اسم ادکلنم ... این است ...

و حالا ... هروقت که بوی ِ این ادکلن به مشامم می رسد ... و عطرش تمام وجودم را پر می کند ... یاد ِ آن چشمهای ِ ارام ... و شماره ای که جایش در لیست ِ شماره های ِ بیهوده ام خالیست ... و چشمهایی که ندارمشان ... و آرامشی که دیگر هرگز نخواهم دیدش ... می افتم ... دلتنگی ای عجیب مرا فرا می گیرد ... و با خودم می گویم ... این نوستالژی ای که می گویند ... من عجیب درکش می کنم !!!


پ.ن : بارها گفته ام ... اما این بار از ته ِ دل می گویم ... : " گیرم کسی پیدا شود ... دنیای ِ من زیبا شود ... کی می رود از یادِ من ... اینکه تورا کم داشتم !!! "

| 90/06/25 | 8:26 بعد از ظهر | sevda_sgirl| |

وقتی می آیی و می خواهی همینجوری و از سر کسالت چیزی بنویسی، تهش بهتر از اینها که نمی شود ...

.

.

.

یادم می اید که همیشه همین طور بود ...

عصبانی ... یک دنده ... خود سر ... با عقایدی که خودش هم قبولشان نداشت ... اما آنقدر جا نمازشان را آب کشیده بود که این تظاهر دائمی ِ عذاب آور ، شده بود یکی از گوش هایش ... چشم هایش ... یا ...

اصلا نمی دانم ... چقدر سخت است که همیشه در تضادی از عشق و نفرت باشی ... دوستش داشته باشی اما ببینی آن محبتی که حق توست را نثار دیگری می کند و آن وقت عجیب نفرتش را به دل بگیری ...

کاش گاهی ... مثل ِ همیشه اش نبود ... این تنومند ِ مهربان ِ گاهی کسالت آور ُ همیشه لج درآور ... که با آن حجمش ... بخش ِ بزرگی از زندگی ام را پر کرده است ...

خسته ام ... و این ذهن مشوش ِ نا آرام ِ پر از درد و نگرانی ، گیجم کرده است ...

گفتم گیجی ... یاد ِ آن روزی افتادم که نادان ِ از من کمتری در خیابان ... مرا به جرم ِ کامل نبودن ِ به قول ِ خودش حجابم ... تحقیرم کرد ... دستبندش را درآورد که مانند قاتلان دستگیرم کند ... و من ... همه ی ذهن ُ زبانم شده بود ناسزا ... بغض ... کینه ... که چقدر دوست داشتم چادرش را از سرش بکشم پایین ... که ای کاش دوره ی ِ رضا خان بود ...

گفتم رضاخان ... یادم آمد آدم ِ جالبی بود با آن همه بی رحمی اش ... مثلا همین سربازی را ... او باب کرد ُ چه بلاها که بر سر جنس مذکر نیاورد ...

هنوز یادم هست ... که چقدر پول داده بود ُ صبر کرده بود که سربازی اش را بخرد ... یا لااقل در شهر خودشان باشد ... و دست آخر چیزی جز انگشت شست ِ یارو ... نصیبش نشد ...

خیلی درد داشت ... آخر کم چیزی نبود ... همه ی ِ بیمارستان را به خاطر انگشت شست ِ شکسته اش گذاشته بود بالای ِ سرش و آن دکتر ابله دائما به من ِ دانشجو می گفت بیهوشی بده ... آخر یکی نبود بگوید ... پدرت خوب ... مادرت خوب ... بیهوشی از کجایم بیاورم ؟؟؟

هنوز هم عوارضش را دارم ... بیهوشی را می گویم ... موهایم همه اش مشت مشت می ریزد و عجیب است که هنوز به اصطلاح عوام ... کچل نشده ام ...

گفتم کچلی ... یادم آمد همیشه از روی ِ سر کچل ُ هیکل ِ تنومندش می شناختمش ... جزو آن نوادری بود که قلبشان هم به اندازه ی ِ جثه ی ِ عظیمشان است ... و می شد دوستش داشت ... یک تفنگ ِ شکاری داشت ... که وقتی خالی بود، ابزار بازی برادرم می شد ...

معروف است که این تفنگ های شکاری را اولین بار دو برادر آلمانی برای ِ ارتش آلمان ساخته بودند و بعدها گویا از سر ناچاری و شاید هم فقر، امتیاز ِ ساختش را به ایران و چند کشور دیگر داده اند.

آری ایران ... چشمم کف ِ پایت ... چه صبری داری ایران ... با اینکه تنت پاره پاره است ُ هرجایت گور ِ یکی از پسرانُ دخترانت ... هنوز هم زیباترینی ... با آن سر همچون گربه ات ... بمیرم که هر روز یک اقا بالا سر کدن تر از قبلی نصیبت می شود ... و تو با این همه زیبایی ... محکومی به تحریم ...

خوب یادم هست ... محکومیتش که تمام شد ... علی ... دوستش ... آمده بود دنبالش ... او هم نشست پشت فرمان ِ ماشین ِ علی ... و زد به دختر ِ مردم ... و کشتش ... و منتظر حکم اعدامش شد ... همه ی ِ بقیه ی ِ عمرش را ...

عمرش را .. و به همین خاطر از او متنفر نیستم ... عمرش را پای ِ من گذاشت ... و من ... به همین خاطر ... همه ی ِ بدی هایش را ... و عقایدش را ... به آن خوبی های ِ هر از چند گاهی اش ... بخشیده ام ...

بخشیده ام این ... عصبانی ِ یک دنده ی ِ خود سر را ...

 



پ.ن : راستی ... یک جایی آن بالاها یادم رفت بگویم ..." از دیو ُ دَد ملولم ُ انسانم ... آرزوست ..." ... گفتم آرزو ... یادم آمد ... آرزو کوچولو ... با آن چشم های ِ همیشه آبی اش ... همش 8 سالش بود ... که طعم تلخ ِ تجاوز را چشید ... و مُرد  بعدهایش ..." از بس که ... جان نداشت !!! "

| 90/06/13 | 10:44 قبل از ظهر | sevda_sgirl| |

می گفت: 

عشق

آدم را به جاهای ناشناخته می برد

مثلا

به ایستگاه های متروک

به خلوت زنگ زده ی واگن ها

به شهری که ...

فقط آن را در خواب دیده ...   ...      .


وقتی عاشق شدی ...

ادامه ی این شعر را

تو خواهی نوشت...  "


و من ماههاست که عاشقم ...

و تازه فهمیده ام ...

فقط وقتی می توانم ادامه ی ِ این شعر را بگویم ...

که دل شکسته ام ...

وقتی دل شکسته شدی ...

ادامه ی ِ این شعر را ...

تو خواهی نوشت ... 


پ.ن 1: می آیی ... رد قدم هایت ... صورتم را خیس می کند ... قاعده ها ... کجای این جهان پنهانند ؟!؟!؟! و من ... چقدر آشکارا ... دوستت دارم ...

پ.ن2: قسمتِ اول ِ این نوشته ... شعر ِ یه آدم ِ دیگست ... و بقیش کارِ من ... کاش می دونستم کیه ... تا اسمشو بنویسم به رسمِ ادب ...

| 90/03/31 | 8:0 قبل از ظهر | sevda_sgirl| |

حالم خوب است ...

انقدر خوب ... که می توانم ساعات ِ طولانی بنشینم و به یک هیچ ِ ممتد بیاندیشم !!!



پ.ن: به قول ِ یک شاعری: گیرم کسی پیدا شود .... دنیای ِ من زیبا شود .... کی می رود از یاد ِ من .... اینکه تو را کم داشتم ...

| 90/03/10 | 11:51 قبل از ظهر | sevda_sgirl| |

آخر ... 

همه وجودم را که خلاصه کنم ...

ته ِ تهَش ... 

یک مشت خاکستر است که باید بر بادش داد...

یا همه خاطراتم را که مرور کنم ....

چکیده اش... 

یک هم آغوشی ست ... که باید انجامش داد ...

یا یک بوسه ... که باید هدیه اش داد ...

یا چند قطره اشک ... که باید چکاندش ...

تهَش که چی؟؟؟

حاصل ِ یک مشت خاکسترُ یک هم آغوشی ُ یک بوسه با چند قطره اشک ... همان دختریست ...

که تو ... 

عاشقِ ، لبخندهایش شده ای ...

| 90/02/06 | 7:52 قبل از ظهر | sevda_sgirl| |

کاش همه فاصله ها مثل ِ عشق ِ تو کوتاه می شد ...

دل ِ من قد می کشید ، عاشق دنیا می شد ...

یا که این چشمای ِ تر با شوری اشک ِ خودش هم می سوخت ...

تا  می فهمید که نباید، عاشق و تنها می شد ...


پ.ن1: می گن بعضی چیزا دردِ ... بعضی چیزا دردناک ... اما من ... یه چیزی دارم ... که بهش می گن ... درد ِ دردناک !!!

| 90/01/15 | 9:22 قبل از ظهر | sevda_sgirl| |

بعضی آدمها .... لایق ِ هزار فرصت ِ دوباره اند ...

و َ برای بعضی ها ... یک دانه اش هم زیاد است ...

بعضی ها ظرفیت ِ دوست داشته شدن را دارند ...

اما بعضی ها ... تا می فهمند دوستشان داری ... یاد عقده های سَرخورده شان می افتند ...

کاش دنیا ... از بعضی های دوم ... پاک بود ...

خالی بود ....

عاری بود ...

| 90/01/06 | 11:8 قبل از ظهر | sevda_sgirl|

تنهایی فوت می کنم...

شمع های ِ روی ِ کیک را ...

وَ اشک هایم کیک را شور می کند ...

آخر این دلِ لعنتی ...

یادش آمد ...

همه ِ شمع هایی را ...

که با تو فوت کرده ام ...

وَ باورت نمی شود ...

بیست ُ چهار سالگی ...

عجب طعم ِ گَسی دارد ...

و من ...

از همه ی طعم های ِ گَس ...

بیزارم !!!



پ.ن: به قول ِ مریم ِ حیدر زاده: 

          عاشقی ... روز ِ قرمز ِ تولدَش ...

                                شمع فوت می کند ....

                                            شمع ِ طفلکی ....

                                                       فقط سکوت می کند ...


| 89/12/25 | 9:20 قبل از ظهر | sevda_sgirl| |

دیدم که تو رو بعد از من خوابوندن رو زمین ...

با چشمهایی که دیگه هیچ وقت حرف نزدن ...

نمی دونم ...

شاید چشمات مُردن ...

یا شاید کلمات ...

شاید تو مُردی ...

شاید هم من ... .


پ.ن1: می گن همیشه از چیزی که بترسی ... سَرت میاد ...

                                           من از رفتنت می ترسیدم ... و تو ... رفتی ...

پ.ن2: یکی بغلم کنه ... تو رو خدا ...آخه .... می خوام ... گریه کنم ...

| 89/12/11 | 11:38 بعد از ظهر | sevda_sgirl| |

دیر آمدی ای نا نازنین ...

ای گذشته نا شیرین ...

ای تلخ ترین حادثه قلبم ...

دیر آمدی و من تمام شدم ...

آن روزها ...

وقتی رهایم کردی ... 

پس مانده های دلم ...

دیگر به هیچ کاری نیامد ...

و من تمام شدم ...


پ.ن: خدایا ... از زندگی سیرم ... دیگر میل ندارم ... مرسی ...

| 89/12/08 | 9:46 قبل از ظهر | sevda_sgirl| |

من از فرهاد ِ کوه کن هم اسطوره ترم ...

آخر خودت بگو ...

که دل کندن ...

از کوه کندن ...

آسان تر نبود ...


پ. ن1: وقتی اولین حرف الفبا سرش کلاه رفت ... وای به حال بقیه !!!

 
| 89/12/01 | 1:4 بعد از ظهر | sevda_sgirl| |

آنجا که صحبت از ... عشق است و یک سلوک

یادی ز ِ من بُکن ...

" من سطر ِ آخرم ...

یک نقطه یک سکوت ..."

یک حرف نا تمام ...

یک شعر بی کلام ... از روزهای دور

یادم نمی رود ...

آن هیکل نحیف ...

جایی عظیم داشت ...

در این دل غمین ...

تکرار کن گلم ...

تا آخرش بخوان ...

من سطر آخرم ...

من را بخوان ... بخوان



پ.ن1 : چشمانت با من گفتند ... فردا ... روز دیگری ست ...

پ.ن2 : چه ساده بودم که فکر می کردم ... به دورم می گردند ... کسانی که ... دورم می زنند ...

پ.ن3 : این شعر رو ... یا هر چی که اسمش رو بگذارید ... امروز گفتم ... وقتی از هجوم واژه ها ... ذهنم درد گرفت ...

| 89/11/25 | 8:4 قبل از ظهر | sevda_sgirl| |

Design By : shotSkin.com